بمانید و بخوانید و بدانید که آمد مه و ماه و ره عشقی که بدان بار بیابید.وزیدند و دمیدند و همی مژده رسیدندکه آمد ز پس یک ده و یک ماه، دگر بار، دم و نغمه ی دادار، که گیتی از این فرش،و تا عرش،سراسر شده مهمانکده ی فضل الهی.بیایید و بمانید و تا جرعه ای از جان گرامی در آن خرقه بدارید،در این ماه همی سجده گذارید.که این نیز گذر بایدش و می دود و می جهد و می رود و به جز خاطره ای بیش،درون دل درویش،نماند به باقی.
غرض نیز همین بود که فریاد کنم گوش شما را که در خواب اگر هست کسی، همی از خواب در آید و کمی صبر بپاید و در اندیشه درآید و سپس نیک بداند،
از اتوبوس پیاده می شم.می رم به سمت دانشگاه.بعد از اینکه با نگاهی غضب آلود از کنار حراست دانشگاه رد می شم،جمعی از اراذل رشته ی مدیریت صنعتی رو می بینم که داخل فضای سبز دانشگاه نشستن.می رم به سمت اونا.حال و احوال می کنیم.دیگه وقته رفتنه.رفتن سر کلاس آمار.راه میریم و گپ می زنیم و می خندیم.
در حالی که از پله های دانشکده که دیگه خیلی برام تکراری شده،می رفتیم بالا،به یکباره تصویر یک صانحه از جلوی چشمانم گذشت.تصویر یک حادثه.تصویر یک کابوس.
لعنت به این زندگی!!!
آره،من پروژه ی حسابداریم رو توی خوابگاه جا گذاشته بودم،و دیگه فرصتی هم برای بازگشت و آوردنش نداشتم ،پس به راهم به سمت کلاس ادامه دادم.اما دیگه نمی خندیدم و در اون لحظه به این فکر می کردم که زندگی چقدر بی رحمه.
در حالی که نگاهی به ساعتم میکنم٬آهی می کشم.ساعت ۳:۵۸ بامداد روز ۱۰خرداد ۸۸.خوابم میاد.خسته ام.اما ادامه میدم.
. . . و نگاهی دوباره به ساعت.این بار در حالی به ساعت نگاه می کنم که لبخندی ازجنس رضایت روی لبهام نقش بسته.ساعت۵:۴۵ است.خوشحالم.چون بالاخره بعد از یک هفته دغدغه و یک روز تلاش٬تموم شد.هر چند که هنوز نمی دونستم که درست نوشته بودم یا نه٬اما مهم اینه که تموم شد و من دست خالی نمی رم سر کلاس استاد جهانگیر نیا.
کتاب و کاغذ و کلاسور و ماشین حساب و ... رو جمع میکنم٬و از سالن اجتماعات خوابگاه میرم به اتاق.اباذر خوابه.آبجوش میذارم.چایی دم می کنم.لباس می پوشم.چایی می خورم.با اینکه دو روزه نخوابیدم٬اما پر انرژیم.مثل همیشه وسایلم رو میچینم داخل کوله پشتی.وسایل یک روز کامل دانشجویی٬چون امروز تا ساعت ۶:۳۰ بعد از ظهر٬بدون وقفه کلاس دارم.۲ تا لیوان دیگه چایی میخورم ٬که برکتش روز خوبی داشته باشم.کوله پشتیم رو بر میدارم.کفشم رو می پوشم.بندش رو می بندم.کوله رو ٬روی دوشم میندازم و با قدم هایی مطمئن به راه می افتم.