تبليغاتX
زمستان


















زمستان

ادبی


همه مومن ، همه مسلم ، همه آگه ز عقباییم

ولیکن فاش تر از حق ، دروغ و ناروا گوییم

                    ***

همه مومن ، ولی ایمان خود را

درون یک قواره جانماز سبز می پیچیم و آنرا

درون صد عدد دالان تو در تو گزاریم

                    ***

همه مسلم

به هنگام خبر داری و گل گفتن ز احوالات همسایه

ولیکن لحظه ی امداد

همه گویند:

خدا خواهد دهد بهبود

به امکانات همسایه

                   ***

همه مصلح

به وقت جنگ

ولی آتشبر جنگیم،

به وقت فتنه های هم

به حال دیگری خندیم

                    ***

همه کاسب

حبیب حق

همه برکت،ز جیب خلق

همه صادق به صدق و حق

همه باتری یک ولتی

فروشندت به جای برق

                    ***

همه صادق،مصدّق،پاک وشفاف

ولیکن راست،

آن مصلحت هاست

نه اینکه آنچه را دیدی بگویی

سپس گویی که من گویم سخن راست

                    ***

همین ها ذره ای اسلام ناب است

تمامش را چو خواهی تو بدانی

حدودا صد کتاب است

اگر چه زهر زهر و تلخ تلخ است

ولیکن گفتنش به ز سکوت است!



+????? ??? ?? 88/09/04????23:52???? رضا | |


از آن روز نیامده در تقویم

صبح ها زود بیدار خواهم شد

آب جوشی برای چای خواهم گذاشت

و در میان آواز پرندگان

نان سنگک خواهم خرید

عجب روزیست این روز نیامده در تقویم

به کسی نگویید

اما من

به موقع به کلاسم خواهم رسید


               ***


از آن روز نیامده در تقویم

به قول هایی که میدهم، وفا خواهم کرد

به موقع سر قرارهایم حاضر خواهم شد

و کتابهای وام گرفته از کتابخانه را

بدون تاخیر ،باز پس خواهم داد



                ***


از آن  روز نیامده در تقویم

برای همیشه

و به مدت هر روز

اتاقم  را جمع خواهم کرد

تا دیگر لباس هایم، شلخته وار روی تخت نریزد

و چوب رختی از تنهایی نمیرد


                ***


از آن روز نیامده در تقویم

روزی سه بار مسواک خواهم زد

و هر دو ماه،یکبار،به دندانپزشک مراجعه خواهم کرد

راستی

باید در لیست اضافه کنم:

سحر، یک عدد سیب

قبل از خواب، یک لیوان شیر


حالا دیگر وقت خواب است:

ساعت ده و سی دقیقه شب

البته

                                        

                          در آن روز نیامده در تقویم.

+????? ??? ?? 88/07/08????4:29???? رضا | |


برای اثبات شب

نیازی به دیدن ستاره نیست

تاریکی کفایت می کند.

+????? ??? ?? 88/06/20????5:57???? رضا | |

             امیر مومنان،حضرت علی(ع)فرمودند:

((هنگامی که عقل کامل گردد،سخن ناقص می شود))




یادت هست؟!

تو به او عاشقانه خندیدی

و نگاهش می کردی

و او حرف می زد!


روزها گذشت و تو

دیگر جوابش را نیز می دادی

و مجادله می کردی

به این خیال که او منطق دارد

و او حرف می زد!


روزها سپری شد و تو

موسیقی را گوش می دادی

اما با صدای بلند

که دیگر صدایش را نشنوی

و او حرف می زد!


آن روز را به یاد می آورم که تعریف کردی

شب ها در حالی به خوا می روی که

او حرف می زند


وآیا تو نیز به یاد داری

آن روز را که با هم

فیلم ((این زن حرف نمی زند)) را دیدیم؟!


و این روزها وقتی که می بینم،زیر لب می گویی:

((این زن ها چقدر حرف می زنند!!!))

دلم برایت می سوزد


نترس!

به او نخواهم گفت،

به او نخواهم گفت که این روزها وقتی به تو زنگ می زند

گوشی را روی میز می گذاری

و چای می خوری

راستی،خوش به حال مخابرات


آه،نمیدانی دلم چقدر برایت می سوزد

و البته می دانم که این

پایان عمر مفید مغز یک مرد است!


حال دیگر آرام آرام

تو با یک زن فرقی نداری

باور نداری؟!

              پیرمردها را نگاه کن.

+????? ??? ?? 88/06/11????5:59???? رضا | |


ای یاران!

بمانید و بخوانید و بدانید که آمد مه و ماه و ره عشقی که بدان بار بیابید.وزیدند و دمیدند و همی مژده رسیدندکه آمد ز پس یک ده و یک ماه، دگر بار، دم و نغمه ی دادار، که گیتی از این فرش،و تا عرش،سراسر شده مهمانکده ی فضل الهی.بیایید و بمانید و تا جرعه ای از جان گرامی در آن خرقه بدارید،در این ماه همی سجده گذارید.که این نیز گذر بایدش و می دود و می جهد و می رود و به جز خاطره ای بیش،درون دل درویش،نماند به باقی.

غرض نیز همین بود که فریاد کنم گوش شما را که در خواب اگر هست کسی، همی از خواب در آید و کمی صبر بپاید و در اندیشه درآید و سپس نیک بداند،

                                                                                          که آمد.


                            حلول ماه مبارک رمضان گرامی باد

+????? ??? ?? 88/05/30????23:21???? رضا | |


درون قالب آدم نمی گنجم

به فریاد دلم آیید


میان گل،میان خاک،محوم من

به فریاد دلم آیید


تمام آسمان را من،برای خود همی خواهم

به او دیگر نیندیشم

به فریاد دلم آیید


اگر سبز است،من هم سبز

اگر آبی نمیدانم

اگر رنگ دگر باشد

به فریاد دلم آیید


+????? ??? ?? 88/05/25????11:36???? رضا | |

 

بیا یک دم به وبلاگم نظر کن                     اگر دیدی که مال نیستش،حذر کن!

مگر اینجا چی داره که نمیای؟                       اگه سرده، لباس گرم تنت کن!

لباس گرم اگر همراه نداری،                 یه فنجون قهوه ی گرم نوش جان کن!

درسته که زمستون اسم اینجاست                    ولیکن گرمه گرمه!باورم کن!

 

                             همه این ها رو گفتم تا بگویم                       

                        که کامنتی برای من هدر کن!

 

+????? ??? ?? 88/05/18????1:19???? رضا | |

 

من به تو گویم که چرا

شب را زغم کناره نیست؟

گویی که دریای غم است

آن شب،که یادش چاره نیست

یادش بکردم ، شب برفت

از قلب من ، غم نیز هم

وان لحظه که غم بازگشت

از یاد من او رفته بود

هر چند کز یادش برم

گاهی به صبح و ظهر و شام

لیکن به یاد من بُود

حتی به آرام و منام.

 

+????? ??? ?? 88/05/07????3:2???? رضا | |

از اتوبوس پیاده می شم.می رم به سمت دانشگاه.بعد از اینکه با نگاهی غضب آلود از کنار حراست دانشگاه رد می شم،جمعی از اراذل رشته ی مدیریت صنعتی رو می بینم که داخل فضای سبز دانشگاه نشستن.می رم به سمت اونا.حال و احوال می کنیم.دیگه وقته رفتنه.رفتن سر کلاس آمار.راه میریم و گپ می زنیم و می خندیم.

در حالی که از پله های دانشکده که دیگه خیلی برام تکراری شده،می رفتیم بالا،به یکباره تصویر یک صانحه از جلوی چشمانم گذشت.تصویر یک حادثه.تصویر یک کابوس.

                                          لعنت به این زندگی!!!

آره،من پروژه ی حسابداریم رو توی خوابگاه جا گذاشته بودم،و دیگه فرصتی هم برای بازگشت و آوردنش نداشتم ،پس به راهم به سمت کلاس ادامه دادم.اما دیگه نمی خندیدم و در اون لحظه به این فکر می کردم که زندگی چقدر بی رحمه.

+????? ??? ?? 88/03/20????22:53???? رضا | |

در حالی که نگاهی به ساعتم میکنم٬آهی می کشم.ساعت ۳:۵۸ بامداد روز ۱۰خرداد ۸۸.خوابم میاد.خسته ام.اما ادامه میدم.

. . . و نگاهی دوباره به ساعت.این بار در حالی به ساعت نگاه می کنم که لبخندی ازجنس رضایت روی لبهام نقش بسته.ساعت۵:۴۵ است.خوشحالم.چون بالاخره بعد از یک هفته دغدغه و یک روز تلاش٬تموم شد.هر چند که هنوز نمی دونستم که درست نوشته بودم یا نه٬اما مهم اینه که تموم شد و من دست خالی نمی رم سر کلاس استاد جهانگیر نیا.

کتاب و کاغذ و کلاسور و ماشین حساب و ... رو جمع میکنم٬و از سالن اجتماعات خوابگاه میرم به اتاق.اباذر خوابه.آبجوش میذارم.چایی دم می کنم.لباس می پوشم.چایی می خورم.با اینکه دو روزه نخوابیدم٬اما پر انرژیم.مثل همیشه وسایلم رو میچینم داخل کوله پشتی.وسایل یک روز کامل دانشجویی٬چون امروز تا ساعت ۶:۳۰ بعد از ظهر٬بدون وقفه کلاس دارم.۲ تا لیوان دیگه چایی میخورم ٬که برکتش روز خوبی داشته باشم.کوله پشتیم رو بر میدارم.کفشم رو می پوشم.بندش رو می بندم.کوله رو ٬روی دوشم میندازم و با قدم هایی مطمئن به راه می افتم.

 

ادامه دارد.

ادامه مطلب را هفته ی بعد در زمستان بخوانید. 

+????? ??? ?? 88/03/12????17:28???? رضا | |